
به مادرم روی ترش کردم. از بی محلی هایش به پدرم به تنگ آمدم. پدرم از صبح تا شب، قربان صدقه اش می رود. دوستت دارم را هزار بار می گوید. مادرم اما هیچ. تکه اگر نندازد، عین خیالش هم نیست. انگار کن که گوشش به وزوز عادت کرده باشد. مادر ساعتی از افطار گذشته هنوزخواب بود. پدر در آشپزخانه برای خودش معجون ملین می ساخت. پرسیدم: مامان هنوز افطار نکرده؟!! پدر گفت: انقدر خواب بود که دلم نیمد بیدارش کنم. عصبانی گفتم: این کارا چیه شما با خودتون می کنین؟!! اون الان انقدر انرژی نداره که مغزش فقط بهش می گه بخوابه. اون وقت یه ساعت از افطار گذشته بیدارش نکردی روزه شو باز کنه؟!! زیر...
ادامه مطلب
که خواندنش خواب از چشم ربوده، قلم در دست خشکانده، و قلبم از جای بر کنده است... های! دلتنگم......
ادامه مطلب